سروستان؛شهر گل و آینه
شهر من، شهر گل و آینه و ریحان است
شهر عشق و ادب عاطفه، سروستان است
شهر شعر و شکر و شربت و شیرینی هاست
زلفش از مخمل ابر است و لبش باران است
بر سر سرو روانش که به عیوق رسید
غنچه های گل احساس، سراندازان است
هست در پنجره ی سینه اش الماس سیاه
که چنان خاطره در زیر زمین پنهان است
خاک ما هر قدمش آینه تاریخ است
چارطاقش چو رباعی به خط ساسان است
لعل زیتونی سبزش چو نگینی است به شهر
پسته اش گر چه گران است ولی خندان است
یوسف ار نور دل پادشه کنعان بود
شیخ ما یوسف حاتم صفت دوران است
بی وفایی و دروغ و غم دل هست گران
عشق و مهر و طرب و شعر و غزل ارزان است
بارد از هر سر انگشت، در این شهر، هنر
چشم دل، روشن از انوار هنرمندان است
جاودان مایه ی فخر و هنرش هست “شهید“
که شهید آیه ی عشق و عطش و عرفان است
آنقدر نقل و نبات از همه سو می بارد
که زمین را نکند جشن حنابندان است!
قدر ایام گل و محفل نوروز بدان
که فقط چند شبی پیش شما مهمان است
«وحید حیدری سروستانی»